بچه محله امام رضا (علیه السلام)

طبقه بندی موضوعی

۶۴ مطلب با موضوع «سیاه مشق‌ها» ثبت شده است

دریافت

 

چند روز پیش یکی از رفقا گلایه می‌کرد که هرجا می‌روم از مترو و تاکسی گرفته تا محافل خانوادگی به آخوند و روحانی فحش می‌دهند و بد و بی‌راه میگویند و همه چیز را به این جماعت ربط می‌دهند!
منم برخلاف انتظار او جواب دادم: خب راست میگن و حق دارن!
با چشم‌های پر از تعجب و سوال گفت: از شما بعید بود! شما هم؟!
برای توضیح کلامم ادامه دادم وقتی نمازگزاران مسجدی و اهالی محلی می‌بینند امام جماعت مسجدشان کاری به کار هیچ‌کس ندارد و پیشنماز صرف هست. وقتی دانشجوها می‌بینند استاد روحانی‌شان بدون هیچ تحقیقی و صرفا بر اساس شنیده‌ها دیگران را قضاوت می‌کند و بعد در منبرهای اخلاقی‌اش حرف از تهمت و غیبت می‌زند، وقتی مردم می‌بینند کسانی از لباس مقدس روحانیت سوءاستفاده می‌کنند و اهداف و اغراض مادی دارند و برای هرکاری نرخ تعیین می‌کنند! و هزارها موارد دیگر را که می‌بینند حق هم دارند فحش بدهند. مردم این‌ها را می‌بینند و می‌فهمند. درست و منطقی هست که نباید همه را به یک چشم دید و در هر صنفی خوب و بد وجود دارد ولی این را هم باید قبول کنیم که از این صنف انتظارات بیشتری هست و حساسیت‌های مردم به آن‌ها خیلی بیشتر است.
البته که شما ممکن است بگویید نباید رفتار و سکنات این عده روحانی‌نما را به همه تعمیم بدهیم. منم در جواب شما می‌گویم منم قبول دارم و خیلی از روحانی‌ها هستند به صورت چراغ خاموش و گمنام به خوبی به وظایف خود عمل می‌کنند و در کف میدان در حال جهاد و مبارزه هستند و بار اصلی حرکت انقلاب هم همین افراد به دوش می‌کشند ولی فارغ از همه این مباحث باید این نکته هم توجه داشت طلبه باید خودش به این فهم برسد که چه زمان، زمان ملبس شدنش هست و بفهمد که در آن لباس نماینده و مبلغ اسلام هست و زیر ذره‌بین است و از همه مهم‌تر بفهمد که این لباس تبلیغ اسلام است نه لباس پول درآوردن از اسلام! و این‌ که مردم نباید تعمیم بدهند حرف دقیقی است ولی وقتی مردم آخوندهایی می‌بینند که صلاحیت این لباس را ندارند و این امر را به وفور می‌بینند لاجرم تعمیم هم می‌دهند! لذا باید به خودمان برگردیم و کمی هم تقصیرها را به گردن خودمان بندازیم و البته مردم هم نسبت به فعالیت‌های روحانین مخلص و مجاهد آگاه کنیم و کاری کنیم مردم بیشتر این روحانین را ببینند تا یک دست روحانی‌نما را.

نظر شما چیه؟

پ ن: #منشور_روحانیت را بخوانیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۷ ، ۱۱:۰۷
محسن ذوالفقاری

تخریب گلزارهای شهدا وحذف صندوق‌های سرمزار آن‌ها که در حقیقت موزه بکر و اصیل دفاع مقدس بود اگر نگوییم خیانت ولی اقدامی ناشیانه و نابخردانه بود که حاصل آن آه و نفرین و ناراحتی هزاران خانواده‌های شهید است. این را من نمی‌گویم توجه شما را به بخشی از کتاب شهربانو که دردودل های یک مادر شهید که با قلم صمیمی و خودمانی خانم مریم قربان زاده نوشته است؛ جلب می‌کنم.

«امسال شاید سال آخری باشد که دارم کمد مزار ابراهیم را خانه‌تکانی می‌کنم. کم‌کم بیل و کلنگ‌ها دارند به نزدیکی مزار ابراهیم می‌رسند. صدای متّه‌هایشان که سنگ ها و موزاییک ها را می‌شکند و سوراخ می‌کند، خلوت ما و بچه‌هایمان را به هم ریخته. می‌خواهند همه را یک شکل کنند؛ مثل قبرستان مسیحی‌ها! کمدها را دارند یکی‌یکی خراب می‌کنند و جایش یک سنگ می‌گذارند.

ما که راضی نشدیم. همه ناراضی‌اند. این‌ها یادگاری‌های بچه‌های ما هستند. دلمان به همین‌ها خوش است. من می‌دانم مادر شهید با چه اشک و شوقی این‌ها را درست کرده و چیده تو کمد. یا آن خواهر شهید با چه عشقی این دستمال‌ها و پرده را دوخته و سر مزار آویزان کرده. توی کمد شهید صادق را خواهرش پر کرده بود از چمن پلاستیکی. روی چمن‌ها را هم دانه‌های انار ریخته بود. یک چراغ فانوس کوچک هم گذاشته بود. هر پنجشنبه چراغ فانوس را روشن می‌کردند. آن‌قدر قشنگ می‌شد که نگو. آدم وقتی نگاه می‌کند به این شیشه‌ها و عکس‌ها و گلدان‌ها فکر می‌کند اگر همان‌جا پای یکی از این میله‌های آلومینیومی دخیل ببندد حتما حاجت می‌گیرد. کنار مزار ابراهیم، شهید حسین حیدری است. خانمش هر پنجشنبه با چنان عشقی این شیشه‌ها و آلومینیوم هارا دستمال می‌کشد و قاب عکس‌ها را تمیز می‌کند که انگار دارد صورت همسرش را نوازش می‌کند: «سلام حسین جان‌! چطوری؟ ای وای! چقدر این زیر خاک گرفته. ببخشید که زورم به این گرد و خاک بیابان نمی‌رسد. فدای این چشم‌های قشنگت! چقدر می‌خندد. دیشب کجا بودی که باز صورتت گل انداخته؟». تا چند ماه دیگر، او هم نمی‌تواند بیاید و به هوای گردگیری کمد شوهر شهیدش، دلتنگی‌هایش را خالی کند و یک دل سیر اشک بریزد. دیگر کمدی نخواهد بود که توی شیشه آن چین و چروک‌های پیشانی‌اش را بشمارد.

نمی‌دانم آخر و عاقبتمان چه می‌شود؟! حالا بگو می‌خواهید همه را یک جور بسازید که چی بشود؟! اصلاً آدم مزار بچه‌اش را گم می‌کند. نمی‌دانم دفعه بعد که بروم بهشت رضا و کمد بزرگ دو برادر شهید نباشد، چه جوری ابراهیم را پیدا کنم. از آن دو برادر تا مزار ابراهیم سی و پنج شهید فاصله است. اگر قبرها را جابه‌جا شمارش کنم، نشانه دومم کمد شهید خادمی است که دوگلدسته بالای آن جوش داده‌اند. نشانه سومم هم که روبه‌روی مزار ابراهیم می‌افتد، سایه‌بان مزار شهید سهیلی است که از روی کمد آلومینیومی تا وسط قبر شهید می‌آید. این نشانه‌ها اگر نباشد دیگر نمی‌توانم تنهایی بروم سر مزار ابراهیم و عبدالله. گوششان بدهکار هیچ حرفی هم نیست. به قول مادر شهید سهیلی، اختیار قبر بچه‌مان را هم نداریم! این همه شهید هر کدام یک رنگ و بویی دارند.

دیروز مادر شهید سپهری را توی دوره قرآن دیدم. او هم مثل من نفس‌های آخرش را می‌کشد. می‌گفت: «مزار علیرضا را خراب کرده‌اند. هرچی توی کمد مزارش بوده را برده‌اند». می‌گفت: «قبل از این‌که کمد ابراهیم را خراب کنند و ببرند، زودتر برو و خودت عکس‌ها و یادگاری‌هایش را بردار». مثل این‌که همه را بار ماشین می‌کنند و می‌برند توی یک انباری بزرگ. می‌گفت: «وقتی سراغ یادگاری‌های علیرضا را گرفتیم، بعد از کلی دوندگی ما را بردند جلوی یک سوله بزرگ. گفتند همه چیز همینجاست. بگردید و پیدا کنید. وفتی در را باز کردند یک کوه آلومینیوم جلوی چشممان بود. اصلا نمی‌شد چیزی را پیدا کرد. حکایت دنبال سوزن گشتن بود توی انبار کاه. کمی آهن پاره‌ها را زیر و رو کردیم. عکس‌های شهدا شکسته بود. گل‌هایشان پرپر شده بود. چطور می‌شد از بین آن همه حجله و پرده و عکس و میله، کمد علیرضا را پیدا کنیم؟! دست خالی برگشتیم. قلبم شکست...». 

پ ن: اگه دل شما نیز به حالِ دلِ شکسته مادران شهید شکست برای غفران همه باعث و بانی های این طرح دعا کنید اگر هم مطمئن هستید کارشان خائنانه و از روی عمد بوده است لعن و نفرینشان کنید!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۵۰
محسن ذوالفقاری

سبک زندگی افراد و کشف سلایق و پسندهای مختلف در بسترهای زمانی و مکانی متفاوت، با قیمت‌ها و برندهای متنوع در پاساژگردی ها قابل فهم است. به جرات و به دقت، پاساژ تقاطع فرهنگ و اقتصاد و پاساژگردی بخش مهمی از جهانگردی فرهنگی است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۴۲
محسن ذوالفقاری

اخیرا در سطح شهر تهران، شاهد بیلبوردهای تبلیغی زیادی با موضوع "مسجد" و شعار محوری "آینده را از مسجد بسازیم " بودیم.

اما چرا کار بدانجا رسیده که برای کشاندن مسلمانان به مسجد، تبلیغاتی همسنگ تبلیغات فروش کالاهای تجاری در سطح شهر انجام می‌شود؟! مگر در طول تاریخ رفتن مردم ایران به مساجد، تابعی از اراده حکومت یا تبلیغات جارچیان بوده است؟!

واقعیت این است که حضور مردم در مساجد و ارتباط آن‌ها با روحانیت بسیار کمتر از گذشته شده است. این در حالی است که در طول حدوداً ۱۴۰۰ سالی که اسلام وارد ایران شده است، هیچگاه روحانیت تا بدین اندازه امکان تبلیغ دین را نداشته است. پس چه شده است که ۴۰ سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، که بعضا بیشتر تریبون‌ها در اختیار مبلغان دینی بوده است، مساجد چنان خلوت شده که برای حضور مجدد مردم در آن‌ها، دست به دامن بیلبوردهای و تابلوهای تبلیغی می‌شوند و البته نتیجه نیز مشخص است؛ آنان که به مسجد نمی‌روند، با بیلبورد از مسجد گسسته نشده‌اند که با بیلبورد به مسجد باز آیند.

اگر بناست که "آینده را از مسجد بسازیم" ، باید قبل از هرکاری و حتی قبل از بیلبورد زدن، "مسجد را از نو بسازیم". البته در سال‌های اخیر، مساجد نوی زیادی در جای جای ایران ساخته شده‌اند و یکی زیباتر از دیگری؛ اما نوسازی مسجد، امری فراتر از بنا و محراب و گنبد و گلدسته است. مهم‌تر از همه این‌ها، نوسازی محوری‌ترین عنصر مسجد، یعنی "روحانی" مسجد است.

بی‌هیچ تعارفی باید گفت که اگر امروز مردم و به ویژه جوانان، رغبت کمتری دارند که به مسجد بروند، به دلیل ضعف عملکرد و نیز خطاهای روحانیت است.

در تمام قرون گذشته، مردم و روحانیت در پیوندی نزدیک با هم بودند. همواره عده‌ای از مردم، با هزینه مردم به تحصیل علوم دینی می‌پرداختند و سپس به میان همان مردم باز می‌گشتند و به عنوان معلمان دینی که حقوق‌شان را نیز از مردم می‌گرفتند، شبانه روز و با اخلاص تمام به تبلیغ دین می‌پرداختند.

آنها معتمدان محل بودند و طرف مشورت مردمی که در اطراف مسجد زندگی می‌کردند؛ در جشن‌ها و عزاها با مردم بودند؛ از اذان در گوش نوزاد تا خطبه عقد و تدفین اموات و از اداره وجوهات شرعیه تا حل و فصل اختلافات اهالی، مورد مراجعه دائمی مردم بودند. در واقع، خواندن نمازهای جماعت و سخنرانی مذهبی، تنها بخش کوچکی از کارکردهای روحانیت در طول تاریخ بود.

اینک اما تمام آن کارکردها، در اغلب مساجد به حضور چند دقیقه‌ای و تکلیف‌گونه روحانیون برای خواندن نماز جماعت و بعضاً ذکر چند حکم شرعی تقلیل یافته است.

امروز روحانیون، بیش از آن که با مردم دمخور باشند، درگیر امور اداری و اجرایی‌اند. فلان روحانی به جای آن که مانند اسلاف خویش، در مسجد بنشیند و محل مراجعه مردم باشد، دل خوش کرده است که مدیر کل فلان اداره دولتی است و مدام در شورای اداری و کمیسیون فلان و جلسه بهمان اوقات سپری می‌کند. 

نه! اشتباه نکنید؛ بحث ما نفی یا اثبات این جمله معروف نیست که می‌گوید "سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ما" چرا که اساساً تبدیل یک روحانی به کارمندی ولو عالی رتبه در دستگاه‌های دولتی و عمومی، ارتباطی با سیاست و دیانت ندارد و اساساً حضور روحانیت و هر قشر دیگری مانند روشنفکران در سیاست، به معنای تصدی پست‌های ارشد اداری توسط آن‌ها نیست. مگر وقتی میرزای شیرازی حکم تحریم تنباکو را داد، پست و سمتی در حکومت داشت؟ نداشت، اما اثرگذارترین حرکت سیاسی دوران خودش را انجام داد.

تا زمانی که روحانیون ما، پست‌های اداری و مدیریتی را به مسجد و محراب ترجیح دهند و بخش مهمی از انرژی روزانه خود را صرف امور غیرمرتبط با تبلیغ دین کنند، آینده، از مساجد ساخته نخواهد شد. به علاوه، وقتی روحانیت تا بدین اندازه خود را درگیر امور حکومتی می‌کند، حتی به فرض این که دامن خودش لکه‌دار آلودگی‌ها نشود -که گاه می‌شود- تاوان خطاهای اداری و حکومتی را دین می‌دهد.

از همه این‌ها مهم‌تر، آیه ۱۲۲ سوره توبه است. در این آیه خداوند دستور می‌دهد که از هر طایفه‌ای، عده‌ای به آموختن دین بپردازند و بعد از برگشت به طائفه خویش، مردم را هدایت دینی کنند. اما عملاً شاهد هستیم که بسیاری از روحانیون، بخش اول آیه را به درستی انجام می‌دهند و برای آموختن دین، به قم و نجف و حوزه‌های دیگر هجرت می‌کنند ولی بعد از بازگشت به شهر خویش، به جای تبلیغ دین، عهده‌دار امور اداری می‌شوند! گو این که خداوند دستور داده است بروند درس دین بخوانند و رئیس اداره شوند! نتیجه نیز همین می‌شود که می‌بینیم.

موضوع دوم، بحث بروز بودن روحانیت است. اگر پیش از این، حداکثر پرسش مردم از یک روحانی این بود که "حکم شک بین دو و سه رکعت چیست؟" اما اکنون نسل تحصیل‌کرده، آگاه، متصل به جهان و در عین حال منتقد و جویای دلیل، درگیر سؤالات و نقدهای بنیادینی است که روحانیت باید بدان ها پاسخ دهد.  در واقع، اگر پیش از این، روحانیون حکم می‌دادند تا مردم اطاعت کنند، اکنون باید پاسخ دهند تا مردم قانع شوند.

دنیای امروز، دنیای "رقابت جذابیت‌ها" است؛ فرد معممی که از صبح تا شب، درگیر امور اداری است، مطالعه هم نمی‌کند و تنها از موقع اذان مغرب تا 45 دقیقه بعد از آن، در مسجد است تا نمازی بخواند و مسأله‌ای تکراری بگوید و حداکثر استخاره‌ای کند و بعد برود، برای جوان امروز در دنیای رقابت جذابیت‌ها، جذابیت چندانی نخواهد داشت.

تا روحانیت انرژی خود را صرف ارتقاء دانش و همراهی مستمر با مردم نکند، هزاران برابر بیلبوردهای حاضر نیز قادر نخواهد بود مردم و به ویژه جوانان را جذب مسجد کند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۳
محسن ذوالفقاری

بعد از تجربه کردن تنگه بوسفر تنگه‌ی جدا کننده قسمت آسیایی و اروپایی ترکیه برای صرف شام به دنبال رستورانی ارزان قیمت بودیم که جمعیتی با لباس‌های ورزشی یکسان نظرمان را جلب کرد. با پرس و جو از چند نفر متوجه شدیم چند ساعت دیگر مسابقه فوتبال تیم بشیکتاش است. از قیمت بلیت ورزشگاه پرسیدیم که از 100 لیر(حدود 170 هزار تومن) شروع می‌شد به بالا! با عبور از کنار رستوران‌های لاکچری، جمعیت طرفداران که در حال خوردن و شادی کردن بودن قابل توجه بود. بعد از صرف یک شام مفصل و ارزان وقتی فهمیدیم تا ورزشگاه راهی نداریم با جمعیت مملوءِ طرفداران بیشکاتش که از همه جا سرریز خیابان اصلی می‌شدند به سوی ورزشگاه قدم برداشتیم. در بین راه، عده‌ای جلو کافه‌ای تجمع کرده بودند و پایکوبی می‌کردند. کمی جلوتر چند جوان با تپل و نی برای تیم رقیبشان کری می‌خواندند و فحش می‌دادند! چند نفری از شدت مصرف مواد الکی توان راه رفتن نداشتند! با این همه شور و حالِ غیر قابل وصف، بالاخره به ورزشگاه ودوفون استانبول رسیدیم. بعد از رد کردن گیت پلیس به قسمت باجه‌های بلیت فروشی رفتیم؛ ولی آخر هم مجبور شدیم به دلال‌های بلیت رو بزنیم که اونم صرفه اقتصادی نداشت! چند دقیقه‌ای به امید گذشتن از زمان بازی و کم شدن قیمت بلیت، پشت نرده‌ها ایستادیم و بازی را از صفحه نمایش داخل سالن نگاه کردیم و از تشویق‌های متنوع و هماهنگ استانبول ها به وجد آمدیم. نیم ساعتی از بازی گذشت ولی خبری از پایین آمدن قیمت بلیت نبود؛ پس بی‌خیال شدیم و به محل اسکان برگشتیم! در حال خروج از ورزشگاه، ورود چند مرد جوان با خانم‌های محجبه نیز برایمان قابل توجه و معنادار بود!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۵
محسن ذوالفقاری


آن محسن به دنبال شهادت و این محسن به دنبال شهرت!

آن محسن شرمنده مردم و این محسن طلبکار مردم!

آن محسن سربلند و این محسن سرافکنده!

آن محسن یک رنگ و ساده و این محسن چند رنگ و پیچیده!

آن محسن نگران اسلام و انقلاب و این محسن نگران قیمت یورو و دلار!

آن محسن در خط مقدم جبهه سوریه و این محسن در خط مقدم گردش و سفر!

آن محسن در اردوهای جهادی و این محسن در اردوهای تفریحی!

آن محسن کف کارهای عملیاتی مسجد و هیات بود و این محسن فقط از این امور دم می‌زند!

آن محسن مرداد ماه زنده شد(بل احیاء) و این محسن مرداد ماه به دنیا آمد!

و در نهایت آن محسن حجت خدا شد و این محسن هیچ نشد!
دعا کنید همه بالاخص محسن ها مثل محسن حججی شویم. ان شاءالله

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۱
محسن ذوالفقاری

همانگونه در همه اصناف خوب و بد وجود دارد، قشر روحانیت از این مقوله مستثنی نیست؛ لذا دور از انصاف است که خطای یک تعدادی روحانی‌نما را به پای همه علما و طلاب نوشت. امروز طلابی زیادی هستند که به عشق مردم در شهر و روستا در مساجد، مدارس، اردوهای جهادی و... بدون نام و نشان مشغول فعالیت هستند و تصویری از اینها در رسانه ملی منتشر نمی‌شود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۴
محسن ذوالفقاری

اگر دلِ امام خمینی از بعضی مقدس‌مآب‌ها و روحانی‌نماها خون است بدین خاطر است که این افراد ظاهری روحانی به خود گرفته‌اند اما از ویژگی‌های حقیقی و واقعی روحانیت برخوردار نیستند، برای دفاع از مقدسات دینی و میهنی خود حاضر نیستند سختی‌ها، تلخی‌ها و زخم زبان‌ها را تحمل کنند، در مراکزی که مربوط به خودشان است1 مستقر نمی‌شوند و فعالیت نمی‌کنند؛ فقط سر در لمعتین فرو کرده‌اند و فقط اگر خلاف شرعی در گوشه‌ای از کشور رخ دهد؛ فریاد وا اسلاما سر می‌دهند! کاش حالا که که گرانی کمر مردم را خم کرده است و اضطراب و بلاتکلیفی اقتصادی در کشور روز به روز بیشتر می‌شود، تکیه‌گاه مردم می‌شدند.

1. مردم موظفند که مساجد خودشان را،‏‎ ‎‏مراکزی که مربوط به روحانیت است حفظ کنند. (صحیفه امام، ج‏13، ص: 15-16، 20/4/1359)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۷
محسن ذوالفقاری

همه‌ی شما احتمالا با من برخورد داشتید ولی مطمئنم هیچ کدومتون منو هنوز نمی‌شناسید! من هر روزی ممکنه به یک شکل و قیافه‌ای دربیام! یک روز با کراوات و یک روز با چفیه! یک روز تحصیل کرده باشم و یک روز بی‌سواد! یک روز با شلوار جین و یک روز با شلوار شش جیب! یک روز بی‌دین باشم و یک روز بادین! یک روز با مسلمونا چرخ بخورم و یک روز با لاییک‌ها! بستگی داره حسم چی میگه!
من کاری به کار عقل و استدلال و دلیل و منطق و فکر ندارم. هر چیزی که حس کنم درسته، حتما درسته! و هرچیزی هم حس کنم درست نیست حتما غلطه!
اصلا من با حس زندگی می‌کنم! البته کتاب هم می‌خونم! ولی کتاب‌هایی می‌خونم که بتونند حس من رو تهییج کنند وگرنه هر کتابی غیر از این، به درد جرز لای دیوار می‌خوره!
رسانه هم از همه بیشتر دوست دارم چون بیشتر با حس کار داره. هر رسانه‌ای که درجه عقلانیتش بالا بره آشغاله و دروغ محضه!
فقط هم از آدم‌هایی خوشم میاد که با حرف‌هاشون حس آدمو دربیارن! نه لج آدمو!
از نظر بقیه شاید اطرافیانم از همه مهم‌تر هستند ولی از نظر خودم، خودم از همه مهم‌ترم!
یکی از علائم من اینه، وقتی با من حرف می‌زنی، به حرفات دل نمیدم! اصلا گوش نمیدم چی داری میگی! چون در حال آماده کردن جواب هستم تا با شدیدترین حالت ممکن بکوبم تو صورتت! در بحث‌ها هم هیچ‌وقت کم نمیارم و از واژه «نمی‌دونم» اصلا استفاده نمی‌کنم چون حس منیّتم خدشه‌دار میشه! پس من، به همه چیز جواب میدم و همه چیو می‌دونم!
اصلا حس در محسن هست و محسن بدونِ حس، منِ تنهایی بیش نیست!
راستی مگه «من»، فقط محسن هستم!؟ مگه فقط در محسن، حس هست!؟ پس این متنی که خواندید «من» بقیه هست و به «منِ» خودم کاری نداشتم! حمله به خودی که کار «من» نیست؛ چون کل حس‌هایم بهم میریزه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۲۵
محسن ذوالفقاری

نسل‌های قدیمی‌تر اگر «بی تربیت» هم بودند؛ باز توسط پدر و مادرهایِ گاها بی‌سواد و نظام آموزش و پرورش بی‌ادعا «تربیت» می‌شدند! ولی نسل امروز نسلی است که تربیت نمی‌شود و سرِخود رشد می‌کند و روز به روز ارتباطشان با مربیان و محیط‌های سالم کمتر و با رایانه، اینترنت و... بیشتر می‌شود. در نتیجه این نسل هم بی «تربیت» می‌شود و هم «بی تربیت»!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۸
محسن ذوالفقاری

به برکت بعضی روحانی‌نماها رویکردی خاص در بین قشر مذهبی، پررنگ و پررنگ‌تر می‌شود و آن این است که به بهانه ساختارهای غلط اجتماعی و ضعف جمهوری اسلامی در نظام تربیتی و رسانه‌ای و... گناهان انجام‌پذیر می‌شوند و افراد مسئله‌دار تطهیر.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۳:۲۵
محسن ذوالفقاری

در حال گشت و گذار در گروه‌ها و کانال‌های تلگرامی، بحث‌های گروه "کوهنورد ای اس یو!" نظرم را جلب کرد. همه در مورد دماوند صحبت می‌کردند. سریع به مسئول گروه پیام دادم که منم میام! اول به دلیل عدم حضورم در قله‌های آمادگی مخالفت کرد ولی حریف اصرارهای مکررم نشد! بلافاصله بعد از گرفتن تاییده برای همان شب بلیط به سمت تهران گرفتم. چهارشنبه ظهر به دانشگاه رسیدم. بعد از ناهار و کمی استراحت به سالن ورزشی رفتم و یک ساعتی تمرین هوازی انجام دادم.
صبح پنج شنبه 2 مهرماه 1394 راس ساعت 6 صبح در کنار مقبره الشهدا جمع شدیم. مسئول گروه تعهدنامه‌ها را پخش کرد. تعهدنامه دانشگاه بود مبنی بر اینکه هرگونه حادثه‌ای که برایتان پیش بیاید بر عهده خودتان است و دانشگاه هیچ مسئولیتی را قبول نمی‌کند!
راس ساعت 6:15 از دانشگاه حرکت کردیم. در مسیر، حسن آقای محمدی هم به ما پیوستند و جمع 12 نفرمان تکمیل شد.
از جاده هراز راهی پلور شدیم و بعد از گذر از بومهن و رودهن به دو راهی دماوند-فیروزکوه و آمل رسیدیم و مسیر را به سمت آمل ادامه دادیم. با گذر از روستای رینه از جاده اصلی خارج شدیم. ساعت 9:15 به ابتدای مسیر خاکی رسیدیم. با خداحافظی از آقای رستمی (راننده مینی بوس) سوار نیسان آبی شدیم و به سمت گوسفندسرا حرکت کردیم. ساعت 9:45 به مقصد رسیدیم. عظمت و زیبایی دماوند در پای کوه دوچندان شده بود. بعد از عکس گرفتن‌های پی در پی و نرمشی مختصر ساعت 10:30 صعود ما به سمت بارگاه سوم شروع شد. شیب ملایم، طبیعت عالی و روحیه فوق العاده‌ی تیم باعث شد به راحتی به بارگاه سوم (ارتفاع 4200 متری) برسیم. در بارگاه سوم نماز ظهر و عصر را خواندیم، ناهار آبکی! (سوپ آماده) را خوردیم، استراحت کوتاهی داشتیم و بعد به علت هم‌هوایی و عادت به ارتفاع، ساعت 16:30 به مدت یک ساعت 300 متری به بالا رفتیم و مجددا به پناهگاه برگشتیم. در پناهگاه توریست‌های خارجی از سراسر دنیا آمده بودند. با گروهی لهستانی ارتباط گرفتیم. از صعود ناموفقشان ناراحت بودند و می‌گفتند تحمل فشار هوا در ارتفاعات بالا برایشان خیلی سخت است چرا که بلندترین کوه های لهستان 2500 متر است! بعد از گپ و گفت‌وگو با دیگر گروه‌های ایرانی و خارجی نماز مغرب و عشا را اقامه کردیم و شام را با چاشنی چند قرص خوردیم و مهیای خواب شدیم.
ساعت 4:30 صبح جمعه بخش دوم کوهنوردی شروع شد. همه چیز برای یک صعود موفقیت آمیز عالی بود. ساعت 8 صبح به آبشار یخی به ارتفاع 5100 متری رسیدیم. داستان اصلی بعد از آن بود. افزایش شیب دامنه، کاهش دما، فشار و اکسیژن هوا. شوق رسیدن به قله در چشم تک تک اعضای گروه موج می‌زد. حدود ساعت 10 بوی آزاردهنده گوگرد نوید نزدیک شدن به قله را می‌داد. برف سنگین، مسیر دشوار و نفس‌گیر، موجب شده بود سرعت کم و تعداد استراحت‌ها زیاد شود. بالاخره با دم گرفتن‌هایِ حیدر حیدرِ آقا مهدی سیفی و ده دقیقه بیشتر نمانده‌هایِ حسن آقای محمدی ساعت 11 قدم بر بلندترین ارتفاع ایران (5676 متر) گذاشتیم. بعضی از شدت خستگی درازکش شدند. بعضی دیگر به سلفی گرفتن مشغول شدند و بعضی دیگر محو طبیعت شده بودند. به علت نامساعد شدن شرایط آب و هوایی با توقف کوتاه ده دقیقه‌ای به سمت پایین حرکت کردیم. با کاهش سریع ارتفاع، حدود ساعت 14:30 به بارگاه سوم رسیدیم. وسایل را جمع و جور کردیم و ساعت 15:30 به سمت گوسفندسرا حرکت کردیم. ساعت 18 به انتهای مسیر رسیدیم. نماز را در مسجد پای کوه خواندیم و سپس راهی آبگرم لاریجان-رینه شدیم. بعد از آبگرم و برطرف شدن خستگی، آثار گرسنگی هویدا شد که با زدن چند سیخ کباب کوبیده مفصل رفع شد!
ساعت 1:30 بامداد با رسیدن به دانشگاه این سفر لذت بخش به پایان رسید.
جای همه رفقا خالی بود مخصوصا آقا جواد طایی...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۷ ، ۰۳:۳۸
محسن ذوالفقاری

مدارس بدون دیوار!
مدرسه به پیاده رو و خیابان وصل شده بود و خبری از دیوارهای حصار کشیده مرسوم دورتادور مدرسه نبود! وقتی از مدیر پرسیدم آیا دانش آموزان فرار نمی‌کنند؟
انگار که از سوالم تعجب کرده باشد گفت: دلیلی نداره فرار کنند. چه جایی بهتر از اینجا!
گفتم حالا فرار هیچ. باعث نمیشه بچه‌ها تو خیابون بروند و ماشینی بهشون بزنه؟ گفت: ما بهشون آموزش میدیم اگر هم رفتند تقصیر خودشونه، تقصیر ما نیست! ما وظیفه‌مون رو انجام دادیم!


مدارس بدون ناظم!
چند تا از بچه‌های مدرسه یک نفر رو شیر (نخوانید خر!) کردند تا از سایه‌بان پارکینگ مدرسه بالا برود! خلاصه موفق می‌شوند و فرد مورد نظر را به بالا می‌فرستند. حال دانش آموز شیرشده! آن بالا مثل خر تو گل مانده است! و راهی برای پایین آمدن ندارد!
همه بچه‌ها جمع می‌شوند و به او می خندد. دانش آموز متوسل به معلمش می‌شود! (معلم‌ها به طور چرخشی زنگ‌های تفریح در کنار بچه‌ها هستند). معلم نزدیک صحنه می‌شود و بهش میگه خودت رفتی بالا خودت هم بیا پایین! و با نیش خندی صحنه را ترک می‌کند!
چند دقیقه‌ای که از زنگ تفریح می‌گذرد چند تا رفقایش با جا پاگرفتن و... کمک می‌کنند تا بیاد پایین. در حال پایین آمدن هم موبایلش از جیبش می‌افتد!

مدارس بدون دانش‌آموز!
داخل یک کلاس شدیم فقط یک دانش آموز داشت. وقتی از معلم کلاس علت را پرسیدیم. گفت: این کلاس آموزش زبان فنلاندی برای افراد مهاجر می‌باشد. امسال فقط همین یک دانش‌آموز را ثبت نام کردیم.
کلاس هم با کلمات و اشکال مختلف جهت فهم بهتر زبان فنلاندی فضاسازی شده بود.


مدارس بدون معلم!
وارد کلاس دیگری شدیم؛ دیدیم همه دانش آموزان مشغول کار و فعالیت هستند ولی خبری از معلمشان نبود. یکی از دانش‌آموزان را خواستم و احوال معلمشان را پرسیدم.
گفت: امروز معلممون نیومده!

گفتم: پس شما اینجا چه کار می‌کنید؟! برید پایین بازی کنید!
گفت: نیومده ولی ما میدونیم امروز باید چ کار کنیم. تکالیف و درس‌هامون مشخصه! بازی هم سروقتش میریم!

مدارس بدون کلاس!
همه مدارسی که بازدید کردیم کارگاه، آزمایشگاه، سالن غذاخوری، سالن‌های ورزشی و... به طور یکسان دارا بودند و بخش اعظمی از آموزش و تعلیم در این فضاها انجام می‌شد و معتقد بودند آموزش محدود به کلاس و درس نمی‌شود. بدین منظور علاوه بر فضاهای مختلفی که در مدرسه ایجاد کرده بودند با حضور چند روزه در اردوگاهی با امکانات فوق‌العاده و در فضایی واقعی‌تر، مهارت‌های فنی اجتماعی متنوعی را نیز تجربه می‌کنند.


مدارس بدون اجبار!
سر کلاسی رفتیم که معلم در حال آموزش ریاضی بسیار پیشرفته بود وقتی علت را جویا شدیم که چرا این کلاس با دیگر کلاس‌ها که حالت معمولی‌تر داشتند فرق می‌کند. گفت کلاس‌های اینجا به صورت واحدی می‌باشد که دانش آموزان می‌توانند در طول سه یا چهار سال بگذرانند و کلاس‌ها به سه بخش اجباری، انتخابی و اختیاری تقسیم می‌شود. کلاس‌های انتخابی همانند همین است که می‌بینید. دانش‌آموزانی که به دنبال آینده بهتری هستند و قصد دارند به دانشگاه‌ها بهتر بروند در این کلاس‌ها شرکت می‌کنند. کلاس‌های اجباری هم کلاس‌های معمول مدرسه می‌باشد که جزء آن 75 واحد می‌باشد و کلاس‌های اختیاری که افراد بر اساس علایقشان انتخاب می‌کنند مانند بعضی کلاس‌های هنر یا کلاس آموزش مذاهب و...


مدارس بدون کنکور!
به سالن امتحانات رفتیم. دانش آموزان پشت لب تاپ هایشان نشسته بودند. فلش‌هایی به جای برگه‌های امتحانی در حال پخش بود! به محض اینکه فلش به سیستم وصل می‌شد کل سیستم قفل می‌شد و فقط سوالات امتحان بالا می‌آمد!
خیلی دوست داشتم تا آخر امتحان با دانش‌آموزان باشم و اخلاق و رفتارهایشان را کنکاش کنم! ولی وقتی مدت زمان امتحان را پرسیدم بی‌خیال شدم! حداقل سه ساعت و حداکثر شش ساعت مهلت پاسخگویی به سوالات بود! سوالات را وقتی بررسی کردم بیشتر جنبه تحلیلی داشت تا حفظی و هر سوال دو تا سه صفحه جا برای جواب داشت!
یاد کنکور خودمان افتادم البته از نظر تایم امتحان نه سوالات امتحان! این یادآوری باعث شد از نحوه برگزاری کنکورشان و چگونگی ورود به دانشگاه بپرسم. واژه کنکور برایش ناآشنا بود! بیشتر که توضیح دادم گفت ما چیزی به نام کنکور نداریم. همین امتحانات نهایی کشوری که به صورت دیجیتالی برگزار می‌شود ملاکی تاثیرگذار در ورود به دانشگاه‌ها می‌باشد. البته این نحوه برگزار کردن تقریبا از دوران ابتدایی شروع می‌شود و معلم‌ها نیز برای کسب آمادگی کافی دانش آموزانشان در کلاس‌هایشان نیز برگزار می‌کنند.


مدارس بدون تعطیلی!
در سالن کنفرانس سه نفر از دانش آموزان آمدند تا برایمان پرزنت کنند. از شرکتشان گفتند که جزء هیات مدیره آن می‌باشند. در محله می‌چرخند و نیازها و کارهای مردم را می‌پرسند و با اطلاع‌رسانی به دیگر دانش آموزان افراد داوطب که تخصص آن کار را دارند را به خانواده مورد نظر پیشنهاد می‌دهند. خانواده‌ها نیز موظفند دستمزد دانش آموز را به شرکت بدهند. شرکت نیز با کسر درصد خود مابقی پول را به دانش آموز می‌دهد.
اول فکر کردم قضیه شوخی هست و صرفا جهت ارائه می‌باشد ولی قضیه جدی بود و با یک سرچ ساده در اینترنت فهمیدم که شرکت واقعی هست و ثبت شده می‌باشد و مدیر آن هم مدیر مدرسه‌شان بود!
وقتی مطمئن شدم قضیه واقعی هست از یک نفرشان پرسیدم: این فعالیت‌ها را در تعطیلات طولانی مدت انجام می‌دهید؟
گفت: ما هر هفت هفته پنج روز تعطیلی داریم! البته فعالیت شرکت ما ربطی به تعطیلی و غیر تعطیلی ندارد! ما همیشه در حال خدمت هستیم!
گفتم: به درس و مشقتان لطمه نمی‌زند؟!
گفت: من بهترین وقت‌های زندگی‌ام در جلساتی که با هیات مدیران داریم می‌گذرد!

پ ن: البته در ایران هم مدارس بدون دیوار، کلاس، معلم، امکانات و... زیادی وجود دارد! هر دو آموزش‌اند ولی این کجا و آن کجا!

#مدارس_فنلاند #تجربه_نگاری #همایش_تعلیم_و_تربیت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۷ ، ۰۲:۱۲
محسن ذوالفقاری

نزدیکی محرم بود که برای گرفتن اقلام مورد نیاز هیات به نمایشگاه عطر سیب رفتم. برای گرفتن نشان خدام هیات چیزی ارزان‌تر از پیکسل پیدا نکردم! همراه پیکسل‌های خادم‌الحسین، پیکسل‌های متنوعی نیز از تصاویر شهدا تهیه کردم.
خلاصه ذوق‌زده پیکسل‌ها را به هیات بردم و بین بچه‌ها تقسیم کردم. بعضی شهدا مشتری بیشتری داشتند و سرشان دعوا بود! حالا رازش چی بود؟
گمانم این بود که حتما با مطالعه زندگی‌نامه و کتاب‌های آنان علاقه بیشتری به بعضی‌شان پیدا شده است ولی زهی خیال باطل!
بیشتر که دقت کردم دیدم پیکسل شهدای معروف‌تر و خوش بروروتر زودتر تمام شده‌اند!
یاد صحبت شهید مدافع حرمی افتادم که می‌گفت: من اگه شهید بشم چهره زیبایی ندارم تا عکس‌هایم بنر شوند و مردم از من یادی کنند!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۷ ، ۰۱:۲۱
محسن ذوالفقاری

جام جهانی امسال، علی‌رغم اینکه از گل مفتی کاستا ناراحت شدم و از گل نشدن شوت مهدی طارمی حسرت‌ها خوردم ولی در کل تجربه استرس و هیجانی جانانه که چند سالی ازش دور بودم حالم را خوب کرد!
تماشای فوتبال در کتابخانه مسجد محله، خندیدن، داد زدن و بودن در کنار بچه‌هایی که شاید در ظاهر خیلی با هم متفاوت باشیم ولی پایه‌های مشترک زیادی داریم.
جام جهانی مثل هر اتفاقی دیگری که انرژی و تحول ایجاد کند؛ می‌تواند خاطرات شیرینی را در ذهن‌ها ماندگار کند و ایستگاه شروعی دوباره برای امید باشد. تا چند سال می‌توانیم از لحظات آخر و گریه‌های غیرتمندانه طارمی و یا در مورد لایی زدن وحید امیری به پیکه حرف بزنیم. قطعا سال‌های سال در مورد پنالتی تاریخی کریس و واکنش فوق‌العاده بیرانوند بگیم و خوشحالی کنیم و هم‌چنین برای خلق اتفاقات زیباتر امیدوار باشیم.
در کنار همه این خاطره‌ها و خوشحالی‌های ناشی از آن هرکسی مثل من می‌تواند از لحظه لحظه‌های ثبت شده این رقابت‌های نفس‌گیر، درس‌ها بگیرد و لذت ببرد.

1. مربی باش، مثل کیروش!
به جوان‌ها اعتماد کن و بگذار میلاد محمدی‌ها استارت بزنند و خودی نشان دهند و همه را محو غیرت خود کنند. بگذار باتجربه ها در کنار زمین، جوان‌ترها را تشویق کنند و امید بدهند.
حرفه‌ای، دقیق، منظم، جامع نگر باش و بدان که برای موفقیت باید تیم ساخت؛ آن وقت هست که برند می‌شوی و قیمت پیدا می‌کنی!

2. مقاوم باش، مثل بیرانوند!
سختی‌های زندگی را دربیل کن و از دروازه‌ات خوب مراقبت کن و در کنار همه شوخی‌ها و خنده‌ها، خیلی جدی توانایی‌هاییت را باور کن و در میدان عمل نیز حرفی برای گفتن داشته باش و البته از کری خواندن هم غافل نشو!

3. جنگنده باش باش، مثل تیم ملی ایران!
بدو، بجنگ، تلاش کن، استارت بزن، غرور داشته باش، امیدوار باش و در نهایت تکرو نباش و با تیم همراهی کن. اگر اشتباه کردی و هم تیمی‌ها و طرفداران هم تذکری دادن(منصفانه و غیرمنصفانه) ناراحت نشو چرا که همه دلسوز هستند و هدفشان پیروزی است.

#جام_جهانی #تیم_ملی_ایران #موسوی_صمدی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۷ ، ۲۳:۴۱
محسن ذوالفقاری

کاش هر محله‌ای یک حاج سلیم داشت که وقتی بهمن‌هایی توبه می‌کنند؛ پشت و پناهش باشد. وقتی کاووس‌هایی کم می‌آورند؛ کمکشان کند. وقتی مشت سبحان‌هایی که دل خوشی از آخوند جماعت(به غیر از امثال حاج فتح الله‌ها) ندارند؛ با نظم و پایبندی به مسجد و رفع مشکلات محله، نظرشان را جلب کند. وقتی هرمزهایی که نه‌تنها دل خوشی از آخوند ندارند بلکه از هرچی بچه مذهبی هست بدشان می‌آید و در تیکه پرانی به این قشر تبحر خاصی دارند؛ به بهانه‌های مختلف با آنها رفیق شود و دلشان را به دست آورد. و خلاصه هرجا گره‌ای به کاری افتاد، ظاهر شود و در کوچه پس کوچه‌ها به دنبال رفع گرفتاری دردمندان از اعتبار و آبرویش مایه بگذارد. کاش هر محله کهنه مسجدی داشت که چشم امید اهالی محل به رفع و رجوع دردها و گرفتاری‌هایشان بود و آنجا را تنها مامن و پناهگاه خود می‌دانستند.
مردم، پیامبرانه‌ترین رفتارها را از آن‌هایی انتظار می‌کشند که لباس پیامبر به تن دارند. و هنوز هم هستند طبیبان روحی که دوار بطبه، با مردمانشان یکدل می‌شوند و همدردی با درد مردم را به قم نشینی و حجره نشینی و مدرس‌های متنوع ترجیح می‌دهند. هنوز هم روحانیونی هستند که تعصب صنفی ندارند و خوب فهمیده‌اند که علاقه مردم به آنها به خاطر خدا و علاقه‌شان به اسلام است لذا متواضع و فروتن و بی‌توقع و خاکی در میان مردم و در دسترس مردم هستند تا از میوه‌های آنها بچینند. چرا که درخت هرچه پربارتر شاخه‌هایش به زمین نزدیکتر است! همه ما قبول داریم چنین روحانیانی هستند ولی کم هستند...
کاش طلاب به صورت جدی‌تر خود را برای طبابت معنوی آماده کنند و حوزه‌های علمیه و مراکز رسیدگی به امور مساجد با برنامه‌ریزی دقیق‌تر چنین طلبه‌هایی با این طراز را راهی مساجد کنند و آن‌ها را یاری و حمایت کنند. کاش حوزه‌های علمیه همچنان که به گوش طلاب "لیتفقهوا فی الدین" را زمزمه می‌کنند، برای "لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم" هم تعهد ویژه می‌گرفتند!


این خرقه بر این حکم نیست که تو خدای مردمی
پوشیده‌ای ثابت کنی، که خاک پای مردمی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۰:۳۴
محسن ذوالفقاری

هر مسجد در جامعه محلی خود، شرایط و مقتضیاتی دارد و سیاست‌ها  و خط مشی‌ها باید با لحاظ نمودن تفاوت‌ها طراحی شوند. به عنوان مثال مسجدی در جنوب شهر که هنوز در هزینه‌های جاری خود درمانده است هیچ وقت کتابخانه‌ای مجهز دردی را برایش دوا نمی‌کند!

صدور یک نسخه شفابخش برای همه مساجد، ناشی از عدم شناخت صحیح نیازها و اقتضائات است که عدم اثربخشی و اتلاف بیت المال را به دنبال خواهد داشت.

فهم مسئله خود نیمی از پاسخ است...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۰:۲۵
محسن ذوالفقاری

هر سلبریتی با فروش منزل و اسباب کشی به سمت پایین شهر و فروش ماشین و تبدیل آن به پراید و پژو میتونه نشون بده مردمیه!
مازاد پول‌ها رو هم میتونه صرف امور خیریه مثل عمران مسجد، تهیه جهیزیه دختران نیازمند، درمان بیماران سرطانی و... بکنه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۳۵
محسن ذوالفقاری

با کمک بر و بچ محل همه وسایل مورد نیاز را در مسجد جمع و جور کردیم. 20 دقیقه به اذان بود که وسایل را در چهارراه پهن کردیم. بساطمون چند فلاکس چای و ظرف حلو و 200 ظرف سوپ خانگی بود به همراه یک زیرانداز مناسب برای رهگذرها.
با الله اکبر اذان کار بچه‌ها هم شروع شد. با قرمزی چراغ، سینی‌ها را برمی‌داشتند و تعارف‌کنان به سمت ماشین‌ها می‌رفتند.
"سلام بر شما. قبول باشه، بفرمایید"
مرسدس، بی‌ام‌دبلیو، هندا پارت CDI، پراید، پیک موتوری، پیاده همه‌طور مشتری داشتیم الحمدالله.
بعضی از مردم بالانشین نازنین وقتی جوانان و نوجوانان را با سینی پر از مخلفات ناموزون، آن ساعت، بدون مناسبت و هیچ صدای مداحی خاصی به سمتشان می‌آمدند ثانیه‌هایی طول می‌کشید دوزاریشان بیفتد! یکی می‌پرسید: "قیمتش چند؟" دیگری می‌گفت: "تو هنوز جوونی برو سراغ یک کار بهتر!" آن یکی فقط نگاه می‌کرد و حتی زحمت سوال پرسیدن به خودش نمی‌داد و زیر باد کولر ماشینش کیف می‌کرد.
به نظرم پخش 200 ظرف نذری در شمال تهران به اندازه هزار نفر در مولوی یا خاوران برابری می‌کند!
البته که بعضی دیگر لطف بسیار داشتند و تشکرات و التماس دعاهای فراوانی نثارمان می‌کردند.

در دلم گفتم چه کاری هست که ما باید به این‌ها (بخوانید مازراتی سوارهای شهرک غرب) افطاری بدهیم!؟
وقتی به خودم آمدم دیدم اصلا این‌ها و آن‌ها درست کردن یعنی چی؟ ما شاگردان مکتب امام صادق هستیم. شیعیان در زمان امام صادق با مرجعه و زنادقه در کوچه و بازار اختلاط داشتند. چه شده است حال ما که ادعای شیعه جعفری را داریم از همسایه‌هایمان بری شده‌ایم و بدون اینکه از همسایه‌هایمان شناختی داشته باشیم قضاوت می‌کنیم؟!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۳۳
محسن ذوالفقاری

1. مسجد ما حاج فتح الله هم نداشته
تا حداقل بگیم
آخوند فقط حاج فتح الله!

2. به همه روحانیونی که امام جماعت بودن را کسر شان می‌دانند و فعالیت‌های دیگر را مهم‌تر، پیشنهاد می‌شود حتما فیلم سر دلبران را نبینند!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۹
محسن ذوالفقاری